امروز...
امروز روز خوبی بود.تونستم به سراغ کتاب هام نرم.شعری نخونم و به وبلاگ های همیشگی سر نزنم. تونستم بعد از مدت ها روزنامه ای بخونم.اخبار گوش بدم.کمی آشپزی کنم.سر و سامانی به کارای دانشگام بدم و خلاصه به قول مامانم مثل بچه ی آدم زندگی کنم.
آخه از وقتی تو برگشتی دارم باور می کنم رویا های من هم می تونند واقعیت باشند.دارم کم کم باور می کنم معجزه برای من هم فرستاده میشه و اگه آرزو کنم توی یک روز گرم تابستونی هم آسمون می تونه پر از ابر بشه.با اومدنت انگار باید خیلی چیز ها رو تغییر بدم.انگار باید اعتراف کنم که دلتنگت شده بودم. که من با تمام وجود طعم گس با تو بودن رو دوست دارم! آخه می دونی؟ همیشه حل کردن معادلات رو دوست داشتم مخصوصا دو مجهولی ها.
حالا خودت انتخاب کن می خوای x باشی یا y ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۴ ساعت توسط مینا
|