ولی خودتون خوب میدونید که وقتی این قلم با آدم راه نیاد و سر ناسازگاری بگزاره دیگه هیچ کارش نمی شه کرد.
ولی خودتون خوب میدونید که وقتی این قلم با آدم راه نیاد و سر ناسازگاری بگزاره دیگه هیچ کارش نمی شه کرد.
آقای احمدی نژاد
دیشب در سازمان ملل سخنرانی داشتید .اما به رسم معمول نمی توان گفت در مقابل چشم صد ها یا.... ها نفر چرا که تعداد مخاطبین شما را می شد به سادگی شمرد.
نمی دونم مسئول این همه صندلی خالی شما بودید یا بی انصافی ها و پیش داوری های همیشگی سران به اصطلاح ممالک پیش رفته نسبت به ما به قول معروف جهان سومی ها .
به هر حال دیشب حالم خیلی بد بود.احساس خاری تمام وجودم رو گرفته بود.درجه ی اعتماد به نفسم رسیده بود به 0.ولی با این حال تصمیم گرفتم منصف باشم و شما رو تنها مقصر ندونم.
ولی آقای رئیس جمهور چقدر خوب بود حالا که چشم همه دنیا به ماست تا ببینند آیا قدمی نادرست بر میداریم یا نه ما هم بیش از این با کج اندیشی ها و اشتباهاتمون بهانه ای نباشیم برای این طور رفتار های تاسف انگیز.
موافق نیستید؟
دیروز مطلبی خوندم از اردشیر رستمی دوست داشتم شما هم بخونیدش:
زندان روشنفکر زندان درونی است نه بیرونی.برای همین او هیچ گاه نمی بازد یا به عبارتی او تنها به خویشتن می بازد و برای همین دولتمردان از آنها می ترسند.آنان که می ترسند اشتباه می کنند و آنان که اشتباه می کنند می بازند.
تفاوت روشنفکر با دولتمرد در این است که اولی می کوشد آنچه را که دیده نمی شود نشان دهد ولی دومی تلاش می کند تا آنچه را که دیده می شود پنهان کند.
چقدر خوب است که بعضی جنگ ها هیچ گاه به پایان نمی رسند.
چرا هیچ کس راجع به این عکس نظر نمی ده؟؟؟؟؟
آخه
خیلی قشنگ...
مگه نه؟؟
گاهی تمام راه ها به آینه ای می رسد
که توی کیفت بود
گاهی چه فرق می کند
علف تلخ را بکنی یا نه؟
پرده های کشیده
پشت به بهار ایستاده اند
تو فکر می کنی عاشق شوم یا نه؟
معجزه ها با باد رفته اند
و چشمانی که چشم مرا گرفت
همیشه در حاشیه ی آینه جا ماند
و پشت پنجره چقدر نیامد آنکه قرار بود
پشت پنجره
دیر است
...
پشت پنجره
از آن همه گنبد
دعا که نه
خدایی اگر باقی ست
تقویم پر از صدای ببر های گمشده است
در فاصله ی برگ های زرد چیتگر و گاز های شعله ور جنوب
این چکمه ها ی به جا مانده را اگر به پای کویر کنیم
به دریا می رسیم؟
آن آسمان
برای رفتن بود
یا باریدن؟
باز امشب از اون شباست.نمی دونم من دست از سر گراناز بر نمی دارم یا اونه که داره منو دیوونه می کنه؟
حالا عصر است و از بتونه کردن روز ها به خانه می آیم
و بودنت بوته ای است که به زندگی سنجاقک اضافه می شود
تا مرگ روی زندگی ناچیز شب پره نیفتاده
بیا
تا کنار این همه گیاه و زمین و آدم تنها نمانم
این جا
اگر چه انتظار را با آهی که پشت پنجره هاست می کشیم و تمام می شویم
بیا
مثل آسمانی که یک عمر روی بام ایستاده
آخرین حرفم
نشستن کنار توست
" ادامه یک شعر بی نظیر از گراناز موسوی"
امروز روز خوبی بود.تونستم به سراغ کتاب هام نرم.شعری نخونم و به وبلاگ های همیشگی سر نزنم. تونستم بعد از مدت ها روزنامه ای بخونم.اخبار گوش بدم.کمی آشپزی کنم.سر و سامانی به کارای دانشگام بدم و خلاصه به قول مامانم مثل بچه ی آدم زندگی کنم.
آخه از وقتی تو برگشتی دارم باور می کنم رویا های من هم می تونند واقعیت باشند.دارم کم کم باور می کنم معجزه برای من هم فرستاده میشه و اگه آرزو کنم توی یک روز گرم تابستونی هم آسمون می تونه پر از ابر بشه.با اومدنت انگار باید خیلی چیز ها رو تغییر بدم.انگار باید اعتراف کنم که دلتنگت شده بودم. که من با تمام وجود طعم گس با تو بودن رو دوست دارم! آخه می دونی؟ همیشه حل کردن معادلات رو دوست داشتم مخصوصا دو مجهولی ها.
حالا خودت انتخاب کن می خوای x باشی یا y ؟
خدایا خواهش می کنم سر به سرم نگذار.خسته ام حوصله ی بازی ندارم.
لبانت به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید.
و گونه هایت
با دو شیار مورب
که غرور تو را هدایت می کنندو
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آنکه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم.
و چشمانت راز آتش است.
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
تا در آینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریا ها را گریستم
ای پری وار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد!
حضورت بهشتی ست
که گریز از جهنم توجیه می کند
دریایی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیده دم با دست ها یت بیدار می شود.
" شاملو"
یادتون می یاد اون روزی رو که برای همیشه ازتون خداحافظی کردم.روزی که مجبور شدین علی رغم میلتون با عصبانیت و حسرت عکس های جناب سردار سازندگی رو به ستاد بیارین جایی که هنوز دلمون نیومده بود پوستر ها و شعار های دکتر معین رو از در و دیوارش بکنیم.نه دیگه طاقت نگاه کردن توی چشم های پر اشکتون رو نداشتم.من آدم شعار دادن برای هاشمی نبودم.آخه فراموش کردن خیلی سخت.خوش به حالتون چه راحت تونستید! اون روز وقتی داشتم میرفتم بهم گفتید "تو آدم سیاست نیستی.با حقیقت هیچ سیاست مداری پیروز نشده"
راست گفتید من هنوز هم درس مصلحت رو یاد نگرفتم!
با این حال دوستتون دارم و دلم می خواد باز هم با هم باشیم.چرا که ما همه به بیراهه رفتگان راه دشوار آزادی بودیم.
تو خورشیدی زیبایی
برای پنجره ی کوچک من
شادی هستی تو مثل شیرینی و شمع روی میز های مهمانی
تو نان
تو امید
تو کلید گنجه های قدیمی زندگی
میان این همه غربت و فقر
آه تو یک خوشبختی محض
روز بخیر محبوب من
روز بخیر!
رسول یونان
یک ریز گریه می کرد و
تو رو می خواست
بیچاره
این صدمین بار بود
که با قصه ی شازده کوچولو خوابش کردم.
((دنیای وب سایت ها بسیار خطرناک و مخرب است))!
سالی که نکوست از ...
تنها آنکه بزرگترین جا را
به خود اختصاص نمی دهد
از شادی لبخند بهره می تواند داشت.
آن که جای کافی برای دیگران دارد
صمیمانه تر میتواند
با دیگران بخندد
با دیگران بگرید.
margot bikel