قضیه اینه که انگلیسی ها در پی وضع قانون ممنوعیت بوسیدن در ایستگا ه های قطار، با نبوغ خاص خودشون این تابلوی "بوسیدن ممنوع" رو که ملاحضه می کنید طراحی کردن و قرار اون رو در کنار شونصد میلیون تابلوی دیگه در ایستگاه ها  نصب کنند. البته تا حالا چند تا ایستگاه داوطلب شدن در انجام  این طرح و گویا دیدن تابلو ها خیلی هم باعث انبساط خاطر مسافرا شده چون بیشتر براشون شبیه یه شوخی بوده تا قانون... علت این قانون گزاری محیر العقول هم این بوده که گویا تحقیقات ثابت کرده این صحنه های رمانتیک باعث حواس پرتی باقی مسافرا می شه و منجر به جا موندنشون از قطار و تاکسی و اینا...

اینه که ازین به بعد خانم ها و آقایون محترم انگلیسی یا باید بی خیال وداع های عاشقانشون بشن یا پیه جاموندن از قطار رو به تنشون بمالن و در به در بگردن دنبال نزدیک ترین  kissing area ...

*؟Excuse me sire! Where is the kissing area

 

پ.ن: * الان دقیقا پانزده دقیقه ست که دارم تلاش می کنم کله ی این علامت سوال رو برگردونم !! نمی شه دیگه ! بی خیال!

 

و بعد که باران درخت ها را شست

 نگاه تو شفاف شد

 

خیال می کنم دوباره باید برگردیم

 

ما فقط زیر برگ های پاییزی

زیر نیمکت ها

و شاید زیر تخت خواب مسافر خانه ای که صنوبری

 پشت پنجره اش بود

و لابه لای چمدان های قدیمی مان را

 خواهیم گشت

(بله! می دانم! هنوز هیچ کس نتوانسته سر سوزنی از جامانده هایش را

                                                                                    برگرداند) 

و بعد باید می آمدیم

زیر درخت ها -که نگاه تو شفاف شد-

می نشستیم و 

 چای سفارش می دادیم

 

آدم هایی که زودتر از ما به اینجا رسیده بودند

رد و نشانی از خود باقی گذاشته اند

(می دانم به هیچ نشانه ای نمی شود اعتماد کرد)

بچه ها عنقریب از بازی خسته می شوند

لقمه هایشان را بر می دارند

و به تماشای آب می روند

(البته ما هم زود خسته شدیم

برای همین است که از نگاه جدی بچه ها به آب

                                             می ترسیم)

 

دوازده سالگی را

 کنار همین جاده می ایستانم

یک بسته صابون سرکف

یک شیشه روغن ریتون

به دستش می دهم

مسافران دریا می ایستند

سر به سر فروشنده ای که آفتاب کلافه اش کرده می گذارند

چیزی می خرند

و یک لحظه ی شاد را

در نگاه و لب های کودکی

 جا می گدارند و

دور می شوند

...

و بعد

 که باران

 درخت ها را شست  

گفتم:

نباید بر می گشتیم

یعنی نمی توانیم برگردیم

ما

برگشتن ها را

 فقط می رویم

رفته ایم

 

                                                                                      "حافظ موسوی"

 

 

پ.ن: لذت پیدا کردن این شعر تو حاشیه ی یکی از جزوه های قدیمی دانشگاه، عین مزه ی یه لیوان چای داغ وقتی داری از سرما سگ لرزه می زنی ! باور کن!

 

می دونی چیه؟ حتی تصور مادر شدن هم لرزه به تنم میندازه !! تصور اینکه یه روزی این طور بی رحمانه پا روی همه ی اعتقاداتم بگذارم ، اعتقاداتی که یه روزی جوونیم، آیندم، عزیز ترین کسام به خاطرش فدا شدن، تا بچه ام رو از خطر حفظ کنم...

از مادر بودن متنفرم ! از این قانون لعنتی مادر یعنی نگرانی و دلشوره متنفرم !...هه! دقت کردی؟ تو دیگه حتا با من بحثم نمی کنی ! حتی وقتی همه ی جوونیت رو می کشم جلوی چشمات، سکوت می کنی!!...التماست می کنم این جمله ی تاریخی "باید مادر باشی تا بفهمی" رو انقدر واسه من تکرار نکن!!!  آخه منه لعنتی نمی خوام این چیزا رو بفهمم. می فهمی؟؟

...

تو مادری و باید نگرانی هات برای من محترم باشه، می دونم...اما متاسفم که باید بگم تنها نگرانی من برای آینده اینه که مجبور شم یه روزی نقش تو رو تو زندگی بازی کنم ...روزی که مجبور شم به خاطر بچه ام این دنیای کثافت بار رو ستایش کنم...

 

پ.ن: می دونم ...میدونم که این حرفا همش کشک...میدونم که منم یه روزی تسلیم این قانون لعنتی می شم، تسلیم عشق این که دست و پا زدنش رو تو شکمم حس کنم، که طعم فدا شدن به پای انسان دیگه ای رو بچشم...هه! می بینی؟ زندگی به طرز بی رحمانه ای پر از تناقض !!

 

Everything is fuckin' written

 

عکس فوتوبلاگم حکایت پیر شدن و به قول علی حقیر شدن به پای همه چیز هایست که برایمان نوشته شده...حکایت تابلوها و آدم هاست...و این که اینجا هر چیز لعنتی نوشته شده، تعیین شده ، برنامه ریزی شده پس خطا کردن بی معنی ست و سوال کردن و گاهی فکر کردن...

اینکه این عکس از نظر تکنیک، عکس جالبی نیست رو می دونم...تو ایستگاه ادینبورگ اون چهار تا پیرزن که هر کدوم شده بود عصای اون یکی، رو که دیدم، وقتی که با پاهای لرزون و چشم های ضعیفشون می خواستن میون اون همه نوشته مقصد لعنتیشون رو پیدا کنن، نفهمیدم چطوری دوربین دوستم رو از دستش کشیدم و...

آخه انگار پیرزن ها حکایت همه ی ما بودن که روی اون نیمکت ها خیره شده بودیم به اون تابلوهای بلند و بزرگ...مثل همیشه...